تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
سریال گمشدگان
معروفترین سریال جهان پرفروشترین سریال جهان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
نوشته دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
**
هرکس اندک تاملی در شعر حافظ داشته باشد به
نیکی دریافته است که یکی از برجسته ترین ویژگیهای شعر او لحن طنزآمیز کلام اوست.
مثلا در این بیت:
یا رب آن زاهد خودبین که بجز
عیب ندید
دود آهیش در آیینه ی ادراک
انداز
اگر در رابطه ی معنایی کلمات (خودبین) و
(بجز عیب ندید) اندکی تامل داشته باشیم، متوجه می شویم که حافظ می خواهد بگوید:
«زاهد، خود نَفس ِ عیب است.ذات عیب است. نه اینکه دارای عیب باشد، خودبین
است و بجز عیب نمی بیند. خودش را می بیند که عیب است. یا عیب را می بیند
که خود اوست.» اما تبدیل عبارت او به هر صورت دیگری، لحن طنزآمیز و هنر
شگفت آور او را کم رنگ و احتمالا نابود میکند.
شاید مقالات و کتابهای بسیاری
در باب طنز حافظ نوشته شده باشد و من در این لحظه به هیچ کدام از آن مقالات یا کتب
احتمالی کاری ندارم.من در این یادداشت براساس تعریفی که خودم از طنز دارم
این مسئله را بررسی می کنم و معتقدم که تا این لحظه تعریفی جامع تر و
دقیقتر از این تعریف در باب طنز در هیچ زبانی نیافته ام. بر اساس این
تعریف، طنز عبارت است از: «تصویر ِ هنری ِ اجتماع ِ نقیضَین و ضدَّین».
می دانید که در منطق اجتماع نقیضین یا اجتماع ضدین محال است، یعنی از دیدگاه منطق نمی توان تصور کرد که یک چیز هم سیاه باشد و هم سفید یا یک چیز در یک آن، در حال حرکت باشد و در همان آن، در حال سکون، اما هنر، منطق خویش را دارد و در منطق هنر، یعنی از رهگذر خلاقیت و نبوغ هنرمند، می توان پذیرفت که یک چیز هم ساکن باشد هم در همان لحظه در حال حرکت. به این بیت از واعظ قزوینی شاعر عصر صفوی توجه کنید:
ز خود هرچند بگریزم، همان، در بند خود باشم
رم ِ آهوی ِ تصویرم شتاب ِ
ساکنی دارم
در مرکز تمام طنزهای واقعی ادبیات جهان، از داستانهای چخوف گرفته تا حکایات عبید و کلمات قصاری که از بزگان ادب و هنر نقل می کنند و از مقوله ی طنز شمرده می شود، این تصویر ِ هنری ِ اجتماع ِ نقیضین قابل رؤیت است.
جای دوری نمی رویم، در تاریخ ادبیات و فرهنگ خودمان یکی از بزگترین طنز پردازان جهان را همه می شناسند و آن عبید زاکانی است. معاصر و احتمالا دوست خواجه ی شیراز. عبید در قلمرو شعرهای جدی خیلی اهمیتی ندارد بویژه که در پرتو آفتاب جهان تاب حافظ جایی برای هیچ کسی از معاصران او باقی نمانده است. اما...........
بقیه نوشته را با کلیک بر روی ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب...

« روزی در اوایل اردیبهشت ۱۳۳۳ ابراهیم گلستان نزدیک های ظهر به اداره آمد. رفت پشت میزش نشست، اندکی قلم زد، ناگهان سر برداشت و خونسرد با لحنی طبق معمول پر ریشخند، گفت: حسن کامشاد، اگر در گیرودار این روزها، روزهایی که تشکیلات حزب توده درهم می شکند، روزهایی که رفقای شما بیشتر و بیشتر به زندان می افتند، روزهایی که شما صبح که خانه را ترک می کنید هیچ مطمئن نیستید که شب به خانه برگردید، روزهایی که هر آن ممکن است مأموران فرمانداری نظامی به اداره بیایند و شما را بازداشت کنند، روزهایی که ... ، کسی بیاید و بگوید آقای کامشاد مایل اید بروید در دانشگاه کمبریج انگلستان زبان و ادبیات فارسی تدریس کنید، چی جوابش می دهید؟ فقط گفتم: « ابراهیم خواهش می کنم بگذار به کارم برسم، حوصله ندارم ». سکوت کرد و و هریک به کار خود پرداختیم.
ساعتی بعد گلستان بار دیگر سر بر می دارد و حرف های خود را تکرار می کند و این ظاهراً سر به سر گذاشتن چند بار تکرار می شود تا آنکه سرانجام کامشاد از کوره در می رود و فریاد می زند: « با کمال میل می پذیرم، دستش را هم می بوسم، همۀ عمر سپاسگزار می مانم ... راحت شدی؟ » اما گلستان به جای آنکه راحت شود، گوشی تلفن را برمی دارد و با پروفسور لیوی – استاد زبان فارسی در دانشگاه کمبریج - که آن روزها در هتل دربند مستقر بود، حرف می زند و به او اطلاع می دهد که دوستش کار تدریس در کمبریج را می پذیرد!
به این ترتیب حسن کامشاد، کسی که بعدها مترجم نامداری شد و به زبان فارسی و فارسی زبانان خدمات ارزنده ای کرد، و اکنون همه اهل کتاب آثارش را می شناسند، هم از بیم بگیر و ببندهای پس از کودتا رهایی می یابد، هم از دست حزب توده خلاص می شود و هم راهی کمبریج.
مطلب را با ابراهیم گلستان شروع کردم. جا داشت که با شاهرخ مسکوب شروع کنم. از محتوای « حدیث نفس » چنین بر می آید که دو کس در زندگی حسن کامشاد نقش اساسی داشته اند؛ ابراهیم گلستان و شاهرخ مسکوب. نقش شاهرخ مسکوب که با او از کودکی تا پایان عمر رفاقت داشته، جدی تر است. اما ابراهیم گلستان در بزنگاهی تاریخی عامل رفتن حسن کامشاد به کمبریج شده و به نظر می رسد در مترجم شدن حسن کامشاد که امروز برای ما مهم است، نقش مهمتری ایفا کرده باشد.
تازه ترین اثر حسن کامشاد، نوعی خاطرات و زندگینامه یا در واقع همانگونه که عنوان کتاب می گوید حدیث نفس است. یک نوع روایت از زندگی که.........................
برای خواندن بقیه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید.
ادامه مطلب...
محمد حقوقی شاعر و منتقد ادبی معاصر روز دوشنبه، ۸ تیرماه در سن هفتاد و دو سالگی درگذشت.
محمد حقوقی در سال ۱۳۱۶ در اصفهان زاده شد و فعالیت های ادبی خود را از سال۱۳۴۰ آغاز کرد. او در بیش از پنج دهه کار مستمر در حوزه شعر و ادب، نام خود را به عنوان یکی از شناخته شده ترین شاعران و منتقدان معاصر ایران تثبیت کرد.
آقای حقوقی، در اوایل دهه چهل خورشیدی، به همراه شماری از روشنفکران، مترجمان، نویسندگان و شاعران اصفهان، از جمله هوشنگ گلشیری، ابوالحسن نجفی، جلیل دوستخواه، محمد کلباسی، احمد گلشیری، فریدون مختاریان، امیرحسین افراسیابی، اورنگ خضرایی، روشن رامی، مجید نفیسی، رضا فرخفال، احمد میرعلایی، ضیاء موحد، هرمز شهدادی، محمد رضا شیروانی، یونس تراکمه، منصور کوشان و ابوالحسن نجفی نقشی مهم در انتشار مجله « جنگ اصفهان» داشت.
کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» یکی از مهم ترین و شناخته شده ترین آثار محمد حقوقی، تا سال ها به عنوان تنها آنتولوژی معتبر شعر نو شناخته می شد. این کتاب نخستین بار در دهه چهل خورشیدی منتشر شد، اما بعدها با تجدید نظر در دو مجلد مفصل انتشار یافت و شعر دهههای ۵۰ و ۶۰ را نیز دربر گرفت.
محمد حقوقی از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۸۰ نزدیک ۳۰ جلد کتاب شعر و نقد شعر منتشر کرد.
«زوایا و مدارات»، «فصلهای زمستانی»، «شرقیها»، «گریزهای ناگزیر»، «با شب، با زخم، با گرگ»، «خروس هزار بال»، «شب ناشب»، «دالانهای بلند عصر»، «از بامداد نقره و خاکستر»، «سبدها»، «از دل تا دلتا»، «گیلاسها و گنجشکها»، «اندوهیادها» از جمله مجموعه شعرهای محمد حقوقی است.
از آقای حقوقی پنج جلد کتاب نیز با عنوان «شعر زمان ما» به ترتیب در باره شعرهای «احمد شاملو»، «مهدی اخوان ثالث»، «سهراب سپهری»، «فروغ فرخزاد» و «نیما یوشیج» به چاپ رسیده است.
http://www.etemademelli.ir/published/0/00/48/4845
به
گزارش خبرنگار ایلنا، این عضو هیات رییسه مجلس با حضور در جمع خبرنگاران
پارلمانی در پاسخ به اینکه شنیده شده است به دلیل برخی فشارها ، فعالیت
کمیته حقیقت یاب در مجلس متوقف شده است، اظهار داشت: نشنیدهام دستور یا
درخواستی برای توقف فعالیت این کمیته داده شده باشد.
وی در پاسخ به
سوال دیگری که به سخنان رییس کمیسیون آموزش و تحقیقات مبنی بر ورود
نیروهای انتظامی به حریم کوی دانشگاه به درخواست شورای تامین استان اشاره
داشت، گفت: سخنان رییس دانشگاه تهران حاکی از آن است که به درخواست رییس
دانشگاه نیروهای انتظامی میتوانند وارد محوطه دانشگاه شوند و فرهاد رهبر
نیز تقاضای ورود آنها را مطرح کرده بود.
کوهکن درپاسخ به سوال دیگری
که میپرسید عناصر لباس شخصی شناسایی شده از سوی کمیته حقیقت یاب که به
وزارت اطلاعات معرفی شدهاند، آیا دستگیر شدهاند یا نه؟ اظهارداشت: معرفی
این عوامل به دستگاههای اطلاعاتی و قضایی دارای پروسه خاص خود است که
باید این نیروها ابتدا شناسایی شده و جرم آنها ثابت شود تا مورد پیگرد
قضایی قرار گیرند.
وی همچنین در واکنش به اعتراض برخی نمایندگان حامی
دولت که کمیته حقیقت یاب را مختص رییس مجلس میدانستند و نه کل مجلس ،
خاطرنشان کرد: هر یک از نمایندگان از جمله رییس مجلس این اختیار را دارند
تا در مورد موضوعی، هیاتی را مسوول بررسی و ارایه گزارش کنند.
به
دنبال ارایه این گزارش، اقدامات قانونی مسیر خودش را طی خواهد کرد. کسانی
که میگویند گزارش این کمیته قانونی نیست باید بگویند که به استناد چه
قانونی این حرف را میزنند.
کوهکن در پایان افزود: رییس مجلس هیاتی را مسوول بررسی مسایل اخیر کرده است که نتیجه گزارش آن باید به شکل قضایی دنبال شود.
تنها برای ایینه
به غروب خیره می شوم.گویی پر است از صبر تلخ(1)به سر سفره شب می نشینم.سالادش پر از ته خیارهایی است که ذهن را به حوالی خرابه های شوکران می برد.به صبح سلام می کنم.بوی بادام تلخی در فضا پیچیده که چربی خوش بینی مرا نابود می کند(2).
ترشاله ی یا ئسگی سر ا پای دختر طبعم را الوده است.چشمه ی شعرم چون چشمه ی اشکم عقیم شده است و سترون.به ایینه خیره می شوم.به تو که یادگارهایت بوی خوش یونجه زار می داد.تو از من غمگین تری و من از تو پر اندوه تر.به عبث از تو روی بر می گردانم.در خویش خیره می شوم.دستان دراز شب ،آخرین پنجره را می بندد. در اغوش شعر های ا.بامداد و م.امیدمی خوابم .شاید فردا .........................
پی نوشت:
1-صبر تلخ:گیاهی که زنان بر سینه های خویش می مالند تا مذاق کودکان را تلخ کنند و انها را از شیر بگیرند.
2-عطارها خوردن یک عدد بادام تلخ رابهترین داروی دفع کلسترول می دانند.
پایگاه انصار نیوز ارگان انصارحزب الله در مطلبی قابل تامل و تعجب برانگیز و موهن خطاب به استاد شجریان نوشت:
مصاحبه محمدرضا شجریان با بیبیسی فارسی را که شنیدم طاقت از کف دادم .زمانی او را «استاد» می خواندم، اگر کسی نامش را بدون پیشوند استاد در
برابرم میبرد محترمانه تذکرش میدادم که: شجریان نه! استاد شجریان.من دشمن کراوات و کراواتیها نیستم، اما اینکه کسی با تاختن بر موسیقی پاپ
و سخیفشمردن موسیقی غربی، خود را علمدار حفظ «سنت» نشان دهد و همچنان با
آویختن زنار (کراوات) بر گردن، خود را دلبسته فرهنگ غربی بهجا مانده از
دوره طاغوت بداند نفاق با مردم است .نمیخواهم وارد زندگی خصوصی شجریان شوم که جناب ایشان از اسلام آنچه را که
خوشایندشان است، بر میتابد مانند تعدد زوجات و آن قضایای ...
شجریان سیسال است که مشخص نیست با نظام جمهوری اسلامی قهر است یا آشتی؟ سیسال است که با دست پس میزند و با پا پیش.محمدرضا شجریان روی آنتن بیبیسی با همان حنجرهیی که برای این ملت
«ربنا» خوانده است، در اقدامی خائنانه، سخنان رییسجمهور را در «خس و
خاشاک» خواندن آشوبگران، به تمسخر و توهین گرفته و خود را تلویحا جزو
آشوبگران و فتنهگران خیابانی قلمداد کرده و عنوان نمود که در نامهیی به
ضرغامی درخواست کرده تا صدای «غیرمردمیاش» از آنتن صداوسیما پخش نشود. او
با این موضع فتنهجویانه، به این دروغ دامن زد که منظور احمدینژاد از خس
و خاشاک همه 12میلیون نفری بودهاند که به موسوی رای دادهاند، و این
خیانتی نابخشودنی است. شجریان در ادبیاتی گستاخانه به رسانه جاسوس
بیبیسی گفت که: «با پخش ترانههایم در این روزها تنم میلرزد، مردم در
بهت و ماتم فرو رفتهاند.»
او همچنین اضافه کرد که «من در سال 74 هم گفتهام که از پخش صدایم از هیچکدام از آنتنهای صداوسیما راضی نیستم».این گفته شیطنتآمیز شجریان، سعی در القاء این نکته به آشوبگران سبز داشت
که «من از سال 74 سبز بودهام»، تا این چنین سابقهی طلب «حنجره مزد»
خویش را از رسانه ملی پاک کند.اینکه شجریان نیز مانند معتمد آریا و دیگر «هنرنمامندان» این سرزمین با
موج سبز بوی کباب شنیدهاند و هر کدام از ظن خویش یار این موج فتنه
شدهاند، امری است علیحده، اما اگر کسانی مانند محسن مهملباف بدهی
«استاد»شدنشان را به این نظام فراموش کرده و در آنسوی مرزها زنجیر پاره
کردهاند را به لقای اینکه پرده از چهره برانداختهاند و آنروی ... خود
را نشان میدهند و چیزی برای پنهان کردن نگذاشتهاند ببخشیم، شما (شجریان)
را چه کنیم که سیسال است از قبل نازی که جمهوری اسلامی از شما خریده،
دکان دونبش گلویتان را تبدیل به یک فروشگاه زنجیرهای برای خاندان خود
نموده و اکنون سر بزنگاه، نمک به حرامی را علنا به حد اعلی رساندهاید؟
خدا را گواه میگیرم که هیچکدام از این سخنان را به قصد اسائه ادب نمیگویم بلکه حقیقتا واجد آنید. شما نبودید که حاضر نشدید نامه تسلیت هنرمندان به مناسبت فوت مرحوم حاج
سید احمد را امضاء کنید؟ و تنها دلیل اینکار را «وارد نشدن به سیاست»
عنوان کردید؟ اکنون چه شده که به ناگاه سیاسی شدهاید؟ راستی آیا در
نامهتان به ضرغامی نوشتید که صدای شازده پسرتان را نیز از آنتن ملی پخش
نکنند؟
به راستی این نمک به حرامی نیست که طی دو سال اخیر صدای مخملی همایونتان
از همین آنتن به مردم شناسانده شد و خدا میداند چه میزان زمان و هزینه
لازم داشتید تا پیوستن پسرتان به دکانتان را به هفتاد میلیون مخاطب
اطلاعرسانی کنید؟
من به همه جوانان 18 تا بیست و پنج سال کشور عزیزمان یادآوری میکنم و شهادت میدهم که :هیچکس، در زمانی که دشمن کثیف بعثی شمشیر خود را برای جان و مال و ناموس
این ملت از روبسته بود و جوانان رشید این کشور، روی خاک گرم جنوب در خون
خویش غوطهور بودند، ندید و نشنید که محمدرضا شجریان به درون جبههها رفته
و دل شیرمردان این مرز و بوم را با صدای خویش گرم کند.همه میدانند «ام کلثوم» خواننده زن مصری کیست؟ او در جنگ اعراب و اسراییل
برای کمک مالی به جبهه اعراب، «نام خویش» را در بلیطهای بختآزمایی قرار
داد تا هوادارانش به هوای به همسری گرفتن امکلثوم اقدام به خریدن
بلیطهای بختآزمایی نمایند و بدینسان یک زن آوازهخوان «بینش هنریاش»
در قیاس کسی مانند شجریان به مراتب بیشتر بود.
جامعهشناسی این آوازخوان به اصطلاح مردمی آن قدر پایین است که نمیداند،
در بستر هجوم انواع موسیقی غربی از راک و جاز گرفته تا پاپ و رپ، ذائقه
جوانان در حال فرار از موسیقی سنتی است و امثال شجریان برای دیده شدن و
شنیده شدن و ماندگار ماندن صدا و هنرشان سخت نیازمند لطف و همکاری رسانه
ملی هستند.
جناب شجریان، شما حقیقتا گمان کردهاید که مردم ایران ماه رمضانشان سر نمیشود، مگر با صدای ربنای شما؟
حقیقتا شرم نمیکنید از اینکه سال هاست صدا و سیمای جمهوری اسلامی با وجود
این همه مداح خوش الحان در کشور، فقط و فقط با پخش ربنای شما، برایتان
جایگاهی معنوی و محترم به هم زده است؟ و این بزرگترین بدهی «مادی» و
معنوی شما به رسانه ملی ایرانیان است.
اینجانب از رییس غیور رسانه ملی عاجزانه درخواست دارم تا صدا و تصویر
شجریان و خاندانش را برای همیشه از آنتن (همانگونه که خودش خواسته است)
کنار بگذارد تا زمانی که این آوازخوان فرصتطلب به خویش آید و بداند که
بیشترین شنوندگان صدایش در همان جمعیت 24میلیونی که به احمدینژاد رای
دادند هستند، نه کسانی که رنگ سادات را به دم سگ بسته و اکثرشان دیوانه
موسیقی ساسیمانکنیاند، نه «نوا»ی شما.
جناب شجریان فراموش کرده اید که :
اگر «حسین فهمیده» پیکرش را فدای من و شما نمیکرد، اگر «همت» جانش را به
من و شما هدیه نمینمود، اگر «متوسلیان» لشکر محمد رسول الله را به راه
نمیانداخت، اگر مردم دزفول زمانی که شما در کوههای شمال به شکار قوچ
مشغول بودید و در تهران آروغ میزدید زیر جهنم موشکهای اسکاد نمیماندند
و قطعه قطعه نمیشدند و اگر جهانآرا آن حماسه را خلق نمیکرد، اکنون نه
شما با کراوات زیبایتان در کنسرتهای داخل و خارج صدایتان رابه رخ همه
میکشیدید، نه دخترتان مژگان شجریان میتوانست برای کاستهای شما و همایون
عزیزتان طرح جلد کاست بکشد و معروف شود و نه آنتنی بود تا از رانت آن برای
پسرتان بهرهبرداری کنید، شاید بگویید که صداوسیما، خود خواسته صدای
فرزندنتان را پخش میکند که این عشوهای کریه بیش نیست، چرا که از قدیم
گفتهاند سکوت علامت رضایت است.آقای شجریان، روراستی را از ساسیمانکن بیاموزید.
باور کنید که شما، امکلثوم که چه عرض کنم، ساسیمانکن هم نیستی
صبح می شود. به اداره می روم.سکوت و کار.کار و سکوت.به خانه بر می گردم.می خوابم.بر می خیزم.نه آهنگی نه کتابی؛ نه صدایی نه جوابی.به خویشتن چشم خیره می روم.عفریته یاس و افسردگی سخت می خندد.باز می خوابم.صبح می شود و باز.........
