
گله:
بیا برویم نطنز تا بدهم جراتت را غنی سازی کنند.اگر نمی خواهی نطنز بروی بیا تا برویم مرودشت برایت شیمیایی بخرم که پای درخت عقیم تصمیمت بریزی و اگر مفید فایده نشد بیا تا برویم رویان جرات را برایت شبیه سازی کنند.موش هم از تو پرجرات تر است چه برسد به بوش.کاش می توانستی بفهمی که عشق یعنی چه.ان روز ها که در دانشکده کشاورزی بودی عشقه را دیده ای کاش از عشقه عشق را یاد می گرفتی.من نمی گویم برو دو واحد حشره شناسی پاس کن تا بدانی کنه چگونه به دیگری می چسبد اما کاش عشقت ان قدر ابکی نبود که با دو سی سی تینر بتوان چسب چوبهایش را بی خاصیت کرد.
چفیه گردن من را یادت هست و زیر شکوفه گیلاسها قدم زدن را.من به شکوفه ها نگاه می کردم و تو از کارخانه کمپوت شاداب مشهد صحبت می کردی.من از داغ سینه ام صحبت می کردم و تو از نامتقارن بودن شرابه های چفیه من.
هیچوقت نفهمیدی که دوست داشتن یعنی چه.گمان می کردی چیپس و کرانچی است که از بوفه سینما ازادی می خرندش و اگر خیلی شاعر می شدی به یاد فایز می افتادی در دشتستان و ان وقت هم اشتباهی میگفتی خوش به حال بم که فایز دارد.من حرص می خوردم که بم بسطامی دارد و تو مرا به خوانش انالحق حلاج دعوت می کردی و کم کم فهمیدم که تو عرفان را وارونه یاد گرفته ای همانگونه که تصمیماتت هم با تاخیر بودند و بیهوده نبود که ان موسیقیدان معروف به تو می گفت اولوالاهمال.و هر وقت هم که شکیبا دخترش نمی توانست ان را تلفظ کند ریز ریز می خنددید و می گفت ریاست محترم شرکت فس فس کاران سلام.
امشب از یاداوری دست دست کردنهایت خسته ام همانگونه که تو از دست غرغر کردن من خسته ای.نه من توانستم تو را به راه بیاورم و نه تو توانستی مرا به کوره راه ببری.باید برویم پیش شهداد تا برایمان از کوبش زیرساخت جاده ها برایمان بگوید و تو ان وسط ناگهان خمیازه باران را ساز کنی و هر چقدر من چشم غره بروم انگار نه انگار .
کاش این همه ادعای روشنفکری و شاعری را کناری می گذاشتی و تنها یک سیر ذرت جرات می خریدی تا در شمس ابادی بدهم برایت پف فیل درست کنند.
آنتی گله:
امشب خالی خالیم مانند مادی توی چهارباغ که هر مغازه داری پرش کرده از خرت و پرت های اضافه.مادی جانم زلال شعرهایش خشکیده اند و جلبکهای نیمه جانش دارند ابوعطای مرگ می خوانند.قول داده ام رفتنت را بپذیرم همانگونه که هیتلر مرگ را پذیرفت و هس زندان را.گفته ام در دوریت اواز حسرت نخوانم و چشم بر راه باشم که دوباره با هم بنشینیم و شعر فریدون مشیری بخوانیم و یا در گوشت شعرهایم را زمزمه کنم.این از ان قولهایی است که می دانم می توانم انجام دهم و پذیرفته ام که پرستوها هم به شمال می روند هر چند که تیرهای تلفن غصه دار باشند شبانه روز.هر وقت این نوشته ها را خواندی به اعتبار ان اللهی که بر سینه ات می لغزد گریه نکن و اگر مرا دوست داری همیشه بخند هر چندبزرگترین خنجر نامرادی در ستون مهره هایت خانه نشین شده باشد.